حضور من در هستی

در این دسته به چاپ رسیده است اخبار

تاریخ چاپ

ترجمه بخشی از متن سخنرانی در مرکزی پژوهشی در پاریس در دسامبر ۲۰۱۰

13886884_1270018413008193_4956908840285491260_n

 

از من خواسته شده بود تا از خود بگویم:
حضور من در هستی
" درد عشقي كشيده ام كه مپرس
زهر هجری چشيدهام كه مپرس
گشته ام در جهان و آخر كار
دلبری برگزيدهام كه مپرس
آن چنان در هوای خاك درش
میرود آب ديدهام كه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنيدهام كه مپرس
سوی من لب چه میگزی كه مگوی
لب لعلی گزيده ام كه مپرس
بیتو در كلبۀ گدائی خويش
رنجهائی كشيده ام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامی رسيدهام كه مپرس".
به این مقامِ حافظ غريب در ره عشق کمی نزدیک شویم: اگر چه میگوید که نپرسیم ولی بپرسیم، همانطور که خود او توصیه میکند:
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ راچومی‌خوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند در مانند
چگونه میتوان حافظ را در سر راه خود دید و چون او نرفت؟ حافظ چون نخستین انتروپولوگ (انسانشناس) نسبیت شناخت را تا ژرفنای نگاه آدمی میبرد. حوزۀ بررسی را از دنیای متعارف و شناخته شدۀ زمان خویش فراتر میبرد و به آن عمق میدهد. حصار نگاه و اندیشه و تصور و خیال را میشکافد. سنت اندیشۀ زمان خویش را زیر پا میگذارد. عناصر تازه را با عناصر قدیم کنار هم میچیند. دنیای خواب و رؤیا و دنیای واقعیت را به همراه دنیای وهم و خیال تصویر میکند. گویی جهان آدمی را در کلیتش به رسمیت میشناسد. به انسان بُعد میدهد. کرامت آدمی را ورای همه چیز میپندارد. مدارا را سر لوحۀ کار خویش قرار میدهد. انسان واقعی را، با تمامی هوسها، آرزوها و نیازها، در جسمیتش، در اندیشیدنش و در نیاز به سر خوشی و لذت بردن را به رسمیت میشناسد. مرزهای تصنعی را بر هم میزند. مرزهای جسمی و خاکی و مرزهای در دنیاهای بیشمار آدمی را نمیپذیرد.
گفتم اين جام جهان بين به تو کی داد حکيم
گفت آن روز که اين گنبد مينا می‌کرد
آری، دل است که پژوهشگر است. دل به دنبال ابزاری است خیالی تا پاسخ خویش را بیابد. ابزاری که در دسترس واقعیت نیست. حافظ در پیر مغان موجودی خیالی میبیند؛ کسی که به او نگاهی انسانشناسانه و ژرف به تاریخ، بخشیده است. چنین ابزاری در مشاهدات ماست، مشاهداتی ورای زاویه های رایج و به حجم هستی.
سخن گفتن از حضور خود در هستی، به من اجازه میدهد تا نگاه را به درون برگردانم، تا حاصل دانش و شناختی را عریان کنم که از قابلیت درک غریزی و در عین حال علمی استفاده میکند، چرا که روانکاوی نقطۀ عطف هنر و شناخت است. گشودن زمینه‌های تازه، استفاده از همکاری بین عملکردهای علمی و نقش بررسی و درک غریزی در خدمت تازهجویی است، اینست آنچه که مرا به خود مشغول می‌کند.
رفت و برگشتی کیمیاگرانه که بین این درون ـ بیرون، بین غریزه ـ شناخت، بین آزادی هنرمند و پیگیری علمیاش در جریان است. به خوشنویسی که میرسیم این رفت و آمد میان دقت هنرمند و آزادی علمی اوست: زبان طبیعت از یکسو و تجربۀ نوشتاری بشر از سوی دیگر.
بیست سال تجربه میبایست تا "جایگاه" دیگری بیابم. جایگاه، این واژه که به مفهوم "زمان ـ مکان" است، تجربهایست دوگانه: شرق- غرب، نمادین ـ واقعی، غریزی - تجربی، خطی دیگر در حجمی چهار بُعدی.
آنچه می‌خواهم در پاسخ به بزرگواری شما درمیان گذارم، همین تجربه است که؛ حضور ما گذاری در یک حجم، از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر و منحصر به فرد است. این حجم حضور در "جایگاه" کلی دستکم سیزده میلیارد انسان است و من تنها نیستم.
پس از آشنایی با روانکاوی، نگاهی دیگر بر حرکت فرهنگی ایران چندین هزارساله انداختم.
با ممنوع شدن حضور ظاهری بدن در اسلام، هنر و ادبیات به دور معماری و شعر و خوش‌نویسی گرد آمدند. این گرۀ سه‌گانه‌ در خود سه امکان شناخت آدمی را به همراه ‌آورد:
- نخست، اثر واقعیت (جغرافیا، راه و روش زندگی، آب و هوا، طبیعت، گیاهان و گلها و دشت و صحرا و...)
ـ ثانیا،ً اثر دنیای خیال، رؤیا، امید و خواهش
ـ و در آخر، اثر نمادین جایگزین شده در فرهنگ، رفتار، واژهها، حرکات بدن، چرخش چشمان، رقصیدن و...
من با چنین حساسیتی، به دنبال عیانسازی، همگونگی و هماهنگی تصویر "جهان مثالی" میگردم. جستجویی از ورای نقاشی، حضور نمادین معماری در نقاشی، رسم و منحنی های خوشنویسی، شمایل منحنی های گنبدها در حروف الفبا، و شاید در آیندهای دور، در رد پای ژرفترین نمادسازی- که نشانه ها و نمادها را نمایندگی میکند - یعنی همان هنر پیش از تاریخ.
گونهگونی ابعاد "حضور من در هستی" یکی پس از دیگری، همزمان یا پشت سر هم، مرا به کیمیایی ره نموده اند که زندگی نام دارد.
از سویی نفوذ دقت علمی و بکارگیری آن، همچون یک الگو، به همراهی گشایش سیستمهای دادهپردازی، امکان ترجمۀ پرسشی را میدهد که از درون به بیرون میجهد. از سوی دیگر درک غریزی و خلاقیت هنری، بر خواب و رؤیاها و اوهام منِ مهاجر، تأثیر میگذارد. برای روشن کردن این ابعاد شعری از خود میآورم:

میبایست از مرگی دیگر خوشنود باشم
پرواز میآموزد.
به بلندی بام بینیازی میرسد.
تنها،
بالاتر از امکان نگاه به زمانی که رفته است.
عقاب تنهایی زاده میشود.
دیوار نازکی پاره میشود
عقاب آزاد زندگی خود را هر لحظه از نو
میسازد، تنها.
لحظه زمان است و نقطه هستی است.
چشمان شوخ عقاب بی جستجو،
تنهایی مرگ را یافته است.
از حیرت در برابر شبهای پرستارۀ کویر ایران تا شگفتی در برابر عظمت ژرفنای آبی؛ خطاطی با شعر تا بینهایت؛ به دنبال ردپایی میگشتم، تا سالهای بعد در پلیتکنیک تهران راهنمای علمی خویش را در اَینشتن یافتم. بعدها با شاگردان فروید، کاشف نکته های تاریک روان آدمی، در اروپا، آشنا شدم. در نهایت، دستم شوقزده برای نوشتن و دوبارهنویسی اشعار حافظ با خطوط نستعلیق به حرکت افتاد. نستعلیق، این اوج خوشنویسی فارسی، از نگاه من همانا هماهنگ ترین منحنیهایی است که آدمی تاکنون آفریده است. این ابعاد به گونهای، بازیابی نوشتار کارگاه هستی (آسمان و کویر) و در "واقع بدن" من است.
اهمیت به شمار آوردن چهارده میلیارد سال تاریخ، سیزده میلیارد هموساپین و گذشتن بیش از سه میلیارد سال از پیدایش باکتری، در اینست که میتوان حرکت زندگی را در کلیت آن در نظر آورد، هر عنصر زندگی را در جهانی نشاند؛ با نسبیانگاری و تمامانگاری. بدینگونه به نسبی بودن گروه گیاهان، حیوانات و انسان و همچنین حرکتی از ایستا به سمت متحرک توجه میورزیم.
شبنم بيدار میشود،
پاكی شب ماندهای
برگ را میشويد...
محصول دانش و شناخت در تقاطع میان روش علمی بررسی و سودجویی از شناخت غریزی، راههای تازه‌ای در خدمت نویابی و اختراع بر ما میگشایند. و این نمونه‌ای است از بیشمار آزمایشگاههای کارگاه هستی، تجربه‌ای که همگی قادر به انجام آن هستیم، چرا که در هر صورت، همین که لب به سخن می‌گشائییم، تنها می‌توانیم "از خود" سخن بگوییم. بدینگونه است که آزادی هنرمند و دقت محقق به تلاقی می‌رسند. و در نهایت، به درون پرداختن، نقابهای پیدرپی بیرونی را برداشتن، انسان را به میدان مشاهده و شدن ره نمودن، انسان را در وجوه گوناگون تشریح کردن. انسان در فرهنگ یونانی به پسیشه "psyche" یا دستگاه رهبری و سُما "soma" یعنی بدن؛ قسمت فرمانبر، در اسلام به روح و بدن، در اسطوره شناسی ایرانی به روان، بدن و جان (که نزدیکی با مفاهیمpsyche یونانی وsoma در فرهنگ غربی دارد) تقسیم میگردد. در عرفان ایرانی و نمایندۀ برجستهاش حافظ شیراز، با تشریح ویژۀ از آدمی او را به درجهای از کمال میرساند: روان، جان، سر، دل، روح، تا مرز "سر دل".
از چنین میدان شناختی که ما را گرد هم آورده است میتوان موجود سخنگو را در زوایای گوناگون برید و دوخت، ساخت و تخریب کرد: از زاویۀ فردی، یکپارچگی یک باکتری، یک سلول حیاتی، تا گویش، فرد دیگری را در گوشت و پوست خویش حس کردن، رفت و آمد دائمی بین فرد و جمع، از زاویۀ خانواده تا قبیله، دولت- ملت تا اجتماع همفکران و هم باوران، از فردیت انسان سخنگو تا انسانهای قبل از آن، تا حیوان، تا گیاه و به سادگی، تا زندگی.
در این راه دراز میآموزیم که گرفتار بازی "دالهای" خویش نشویم، به خود امکان دهیم تا دنیاهای درونیمان را به جد بگیریم، به خوابها و رؤیاهای خویش و اجتماع را، و باز هم جلوتر رفته و به هذیانها نیز، حساس شویم، در واقعیت دیگران خود را گم کنیم، چون دیگرِ دیگری. این نامریی را در حبابی که تصویر جهان مجازی به ما هدیه میکند بنگریم، این "بالماسکۀ" بزرگ و شبکه های روابط نامرئی که آدمها را به هم متصل میکند و از ایشان مجموعه های جداییناپذیر دیگری میسازد. مجموعۀ تصویرهای صوتی واژه هایی هستند ساخته شده که تا امروز، توسط ما خالقان نمادها، چنان با آزادی به اینطرف و آنطرف میروند که نمیتوان دانست کدامشان به چه کسی تعلق دارد: گویی ما این نمادها را به وجود میآوریم تا آنها را به دیگری منتقل کنیم، در آنها غوطه خوریم و در انتها از خاطر ببریمشان، تا در زمانی دیگر، باز آنها را بکار گیریم و کارمان را ادامه دهیم. در انتها متوجه میشویم که این نقطۀ هستی که مجموعۀ این نمادهاست بر خلاف تصور آن چنان هم ثابت نیست.
گویی این مجموعۀ کشفیات، اختراعات، دانستنی ها و شناخت ها فراهم آمده تا ما خود و دیگری را بفهمیم و به خود نیز امکان دگرگونی بدهیم. باز هم حافظ:
بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم
فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم
اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد
من و ساقی به هم سازيم و بنيادش براندازيم
با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بميرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
بر محور این اشعار سحرانگیز حافظ شیراز مسافرتی را با هم شروع میکنیم: از نقاشی های انسانهای اولیه در غارها تا اعلامیۀ جهانی حقوق بشر. تلاش میکنیم تا با هم رابطۀ ظریف، پنهانی و ژرف میان "عشق"، "کار جهان"، "نقش مقصود" و "کارگاه هستی" را کشف و درک کنیم.
آدمی در طول بیش از صدها هزار سال "نماد سازی" را آفرید. سخنگویی، او را از حیوان جدا ساخت. با سخن و نماد، آدمی خط و تمدن و فرهنگ و گوناگونی را آفرید. گوناگونی زبان، خط، رسوم و فرهنگ در زمین کوچکی در میان میلیاردها کهکشان و سیاره نشان از کثرت در یگانگی است. از ابتدایی ترین باورها تا به امروز آدمی با پرسشی جانسوز و همیشگی روبرو بوده است. جای او در هستی کجاست؟ حافظ شیراز راه جستجو را "عاشق شدن" مینامد آنهم پیش از آن که " کار جهان" سر آید. "کارگاه هستی" را هم آزمایشگاه بدانیم و هم کارخانه، هم جایگاه شناخت و هم محل سازندگی.
با گذار از زندگی، از نخستین انسان تا به امروز، همراه با حافظ شیراز، همچون نخستین "انسانشناس" و با یاری گرفتن از دیگر غزلهای او هماهنگی و همخوانی راههای گوناگون شناخت را دوره میکنیم.
آیا میتوان به چنین آزمایشگاه هایی اجازه داد تا در کنار یکدیگر به جستجو بپردازند؟ کدام دستورالعمل جهانی به آدمی این امکان را میدهد؟ آیا پاسخهای حافظ شیراز و اعلامیۀ جهانی حقوق بشر به یک سمت و سو میروند؟ با هم به جستجو خواهیم رفت. حافظ میگوید:
چيست اين سقف بلند سادۀ بسيارنقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
از کار جهان تا کارگاه هستی برویم: از باکتری تا بشر "هوموساپین" بیش از سه میلیارد سال فاصله است، و از "هوموساپین" تا زمان ما چهل هزار سال. زندگی ادامه دارد و هرچه سالها انباشته‌تر می‌شوند، مقاومت در مقابل مرگ هم بیشتر میشود.
چگالی "چیزی" که ما برای ساده کردنش آن را "زندگی" می‌نامیم، افزایش می‌یابد و در انتها روزی میآید که انسان سر فراز میکند، همچون شاهدی برازنده. روزهای زیبای بسیاری در پیش روی است: میبایست حقوق زندگی را بنویسیم با این توجه که بهترین نوشتن حق زندگی، برپایی آنست. گویا که هدف زندگی، "حیات" در مقابل "مرگ" است. این راه عظیم رسیدن به "لذت"، با عبور از مرحله‌ای مهم، که من آن را مرحلۀ "حقوق بشر" می‌دانم، نمی‌تواند پیش از رسیدن به حق زندگی، بمثابۀ تنها حق پایه‌ای ‌ما در "زمین"، متوقف شود. شواهدی که در این راه برایمان مانده، ورای فسیل ها و زندگی اجدادمان، شواهد تاریخی و معماری، هنر پیش از تاریخ، نوشته‌ها، فرهنگ شفاهی و میراث‌ فرهنگی بشر، تمامی نمونه‌های زندۀ زمین ما هستند. در این راه هنوز روزهای زیبایی در پیش روست: با این توجه که بهترین نوشتن حق حیات، بر پایی آنست.
شاید این حق ما را به ورای زمین هدایت کند و شاید این حق از ما فضایی دیگر طلب کند! برای بجا گذاشتن میراث "حیات" برای فرزندانمان، لازم است تا راه مشترک زندگی را رسم کنیم، و هرکس با امکان خودش...
زمان به درازای خستگی جاری است
سکوت به اندازۀ چشمان آسمان آبی است.
آسمان همانگونه ما را می‌بیند که ما او را. بله، او چشم دارد. بین ما و خورشید عظمت حیرتانگیز سکوت است و فرصتی برای شمارش آن نیست. پس راه دیگری جز شمارش لازم است.
هدف جستجو جایگاه عشق است، جایی دوگانه، محل تشدید خود و جایی برای احساس حضور در میدان تغییر و هدایت آن. هیچ چیز از پیش نوشته نشده است: زندگی نوآوری میکند، میسازد، میبخشد و ادامه مییابد. در زبان پارسی واژۀ حال به معنی "زمان حال" است و نیز خوش و خوب بودن. از طرفی نیز هدف نهایی کسانی است که به تجربۀ عرفانی روی میآورند. تجربۀ به لحظه رسیدن، لحظهای در تقاطع آنچه کشف و اختراع شده و آنچه کشف و اختراع خواهد شد، در تقاطع احساس کردن آنچه در بیرون است اما در درون چون این جای سوم، در میانۀ یک فضای خارجی در میانۀ داخل، یا داخلی در میانۀ خارج.
از این مسیر به کارگاه هستی باز میگردیم:
کارگاه هستی همچون مجموعهای از آزمایشگاه هایی که در آنها برای فهمیدن، کشف و اختراع دیگری و خود پژوهش میکنیم؛ برای ادامۀ حضور خود روشها و ابزاری دارد. برای تطبیق، برای تغییر حرکات چند بُعدی، در جایگاه چهارده میلیارد سال تاریخ جهان و دستکم چهل هزار سال هُموساپین و سیزده میلیارد انسانی که تا امروز به دنیا آمده اند، و در نهایت برای بالا بردن کارآیی این آزمایشگاهها، به قوانین پایه ای نیاز داریم تا حد آزادی هر آزمایشگاه را روشن سازد.
بدون یک دستورالعمل، گفتگو ممکن نیست. بدون آزادی، از مرزها و تجربیات عبور نخواهیم کرد. مدارا و ارتباط متقابل به ارتباط و انتقال پیام نیازمند است. میبایست از کارهای یکدیگر سود جست و برای این سودجویی، به زبانی مشترک و بی آن که سمت و سوی ویژهای را تحمیل کنیم، به بنیانی لائیک نیازمندیم. حتا مدارا به مرز نیاز دارد. چگونه میتوان مطمئن بود که مرز مدارا حقیقی است. آیا بازگشت به مرزهای نمادسازی، زبان، سخن و پاکسازی اثرات آنها، راهی نمیگشاید؟
حاصل حضور ما در این کارگاه اثراتی همانند درخت دارد، یعنی از ریشه تا ساقه، و برعکس از ساقه تا ریشه، همچون: درخت زبانها، درخت خط ها، درخت فرهنگها و اسطوره های مشترک، مهاجرت ها و مسافرت هایی که تجربیات عمیق آزمایشگاه ها را غنی میسازند و سرانجام، پیدایش نمادها، واژه ها و اثرات آنها که امکان ایجاد ابزار ارتباطات با خویش و دیگری را فراهم میآورند. مصداق این سخن، صد و چهل هزار زبانی است که جهان ما به خود دیده است و هزاران خط؛ که از میان آنها خط چینی قدیمیترین است که با گرافیک و زیبایی خاصش ریشه در هنر پیش از تاریخ دارد، همچون خط نستعلیق.
اختراع خط با رد و بدل کردن نمادهایی ناب چون اعداد و نت موسیقی شروع شد. نمادسازی در هنر پیش از تاریخ نیز وجود داشته است، به عنوان شاهد میتوان از نقاشی هایی یاد کرد که در آن انسانی در یک ساز بادی میدمد و در زیر این ساز نقطه هایی رسم شدهاند که از ساز بادی فرو میریزند. این نقطه ها، نشانۀ حضور صداست، گویی نیاکان ما صدا را با این نقطه ها نمادین کردهاند. در جستجوی ارزش ارزشها، نقطه ای را برای شروع در نظر میگیریم، آیا میتوان مراحل پیش و پس از نمادسازی را جستجو کرد؟ و دستیابی به نمادسازی، این ارزش ارزشها، برای ما ناممکن میشود. در اینجاست که حافظ میگوید:
عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بَر بخوانی در چارده روايت
توجه کنیم که برای حافظ، برای فهمیدن، عشق غیرقابل اجتناب است، حتی برای درک راه کتابی چون قرآن، عشق است که به فریاد او میرسد. برای رسیدن به درکی از این کارگاه هستی و یافتن نقطۀ شروع آن، باید به همصدایی با هستی، به چگونگی عشق چون اوج "حالت" موجود سخنگو، چون همصدایی با دیگری، و در نهایت فهمیدن از راه امتدادِ در بودن، بودنی بدون تمایز، توجه کنیم.
رشته های اساسی شناخت، از راه نمادسازی، امر واقع را در قالب واحدهای قابل درک و قابل آموزش، اندازه پذیر میکنند. اما آزمایشگاه دیگری به دور از هر نوع اندازه پذیری و منطق روابط علت و معلولی نیز وجود دارد. آنچه در این عرصۀ خارج از میدان نمادینه سازی به آن توضیحناپذیر میگوییم. چگونه میتوان کار این آزمایشگاه های موجود در کارگاه هستی را در میانۀ دو حد عشق اشراقی و راه علمی، رونق بخشید؟ میان این دو حد، گوناگونی فرهنگی وجود دارد.
تأثیر متقابل بین همۀ راههای شناخت، در احترام به پیوستگی آنهاست. امری که غنای آنرا ممکن میسازد. بازنگری و دوباره زیستی، حضور زمان گذشته در زمان حال را ممکن میسازد. نقاشی ها، عکس ها، و نوشته ها، بازگویی اسطوره ها، سینما، تئاتر، رمان، قصۀ کوتاه و... همگی بایگانی اثرات تلاش ما، اثرات متقابل درک گذار ما، با استفاده از پیشرفتهای علمی و فنی در هستیاند. در عین حال شناخت گذشته به شناخت خود و دیگری نیز کمک میکند. هر چه بیشتر چگونگی وجود خود را بشناسیم، بیشتر میتوانیم جهان خود را بشناسیم و در نتیجه بیشتر نوآوری کنیم. این روند، شتاب فزایندهای میگیرد، به گونه ای که میتوان گفت نیمی از دانشمندانی که تا بحال کرۀ خاکی به خود دیده است، امروزه زنده اند.رشته های علمی نیز در این اقیانوس دال ها غوطه ور هستند، زندانی که ما را به مدلول ها مسدود میکند. حافظ این مشکل را به نوعی احساس کرده است:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد.
با توجه به این نکات، چه دستورالعملی مناسب آزمایشگاه های ماست.
اعلامیۀ جهانی حقوق بشر با یک مقدمه و سی ماده، چارچوب جامعۀ ما را سازمان میدهد: حاصل راه طولانی زندگی جمعی نیاکان ما، از غار تا ماه. از نخستین جای پای نمادینه سازی تا اعلامیۀ جهانی حقوق بشر، فاصله ای تقریباً چهل هزار ساله، راهی طولانیست: از کوشش و تلاش برای افزایش شناخت و رفاه ما. هشتاد هزار میدان نقاشی پیش از تاریخ (حدوداً چهار تا هشت هزار سال پیش از میلاد مسیح) نشان از گوناگونی نماد ها و ابزار رسم آنهاست، که در هر پنج قاره وجود دارند و از امید، مسافرت، آرزوی صلح، زندگی خانوادگی، اکتشافات، حیرت در پیشگاه هستی و در نهایت رابطه با دیگری و طبیعت سخن میگویند. از نقاشی های پیش از تاریخ همان صدایی را میشنویم که از خواندن اعلامیۀ جهانی حقوق بشر؛ صدای اولین انسانی را که قد برافراشت. همین اثر حیرت انگیز را در کتاب شاهنامۀ فردوسی مشاهده میکنیم. فردوسی پس از بحثی پیرامون هستی، داستان پیدایش انسان را چنین نقل میکند:
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرنده‌ی هوش و رأی و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگری اندکی
که مردم به معنی چه باشد یکی
ترا از دو گیتی برآورده‌اند
به چندین میانجی بپرورده‌اند
نخستین فطرت پسین شما

حسن مکارمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *