Poésie Persanne

Un site pour partager l'Art

برای مریم خانم، گل نوشکفته نوه شش ماهه ما

 

خوشا قناری و ماه و  باران و کودکی

 

 

نمی توان چون آبی یک قناری

فرار عاشقانه تمنا را تماشا کرد.

نه،

نمی توان چون نوای خرامیدن تصویر ماه

در برکه ی کودکی ، پرسش آفرید.

حتی،

نمی توان چون نگاه باران،

بوی ترنم تازگی را به دستان خواهش آموخت.

ولی،

می توان، به سادگی ی نفسهای کودکی در خواب،

به ژرفنای هستی ممکن رفت و بازگشت،

چه ناتوانی ژرفیست ،

این توان ممتد ما.

خوشا آغوش گشاده آدمی،

و تبسم رنگین آشنایی؛

خوشا قناری و ماه و باران و کودکی.

 

حسن مکارمی

پاییز ٢٠١٣  پاریس

 

 

...وخدای خویش می شوم....

که در خواب بود که گفتمش:" بدرود!"

و در رویا بود که به بازی رنگارنگم دیگر،

 راهش ندادم،

و به جمع یاران بود که آمرانه به سکوتش کشاندم.

و در شهر بیداران بود که به مقام جستجوگری خواندمش.

و گاه به گاه ...

همینکه دوباره ،

از خلال درب باز آشنا،

به عادت همیشگی،

به رسم یاد روزگار رفته ،

دو چشم خسته اش به سوی من رهای می شود،

بنام خود شاخته اش،

دوباره زیر لب، صداش می کنم:

 

"آی خود، خود خواه خویش!"

همینکه درب بسته می شود،

همینکه می رود،

 دوباره ،

باز،

 

 

 خدای خویش می شوم....

 

 

 

نوه ام بیش از چهار سال دارد.

گاه به گاه ،

بی مقدمه درد دل میکند:

" بچه ها که نمی توانند همه کارهایشان را خودشان انجام دهند، پس به بزرگ ها نیاز دارند..."

یا آخرین باری که گفتمش: " لیلا خوشگله.."

گفت: " بابایی ، در زبان ایرانی ، چگونه می گویند، لیلا همه چیز را می فهمد"

گفتمش: " لیلا با هوش است "

شبی پیش از خواب گفت: " در دلم حرفی دارم، اگر بگویم ،تصویرم  بد می شود ."

هفته پیش به عمه اش گفت:

 " درد آور است ، من هیچگاه خواب هایم تمام نمی شوند،

وقتی عروسی کردم،

کلیسا خواب دیگری به من میدهد که حتما تمام می شود.

ولی دودوبو، ( همان عروسک پارچه ای همزادش که همیشه و همه جا با هم می خوابند)،

 از من زود تر خوابش می برد.

من گاه خواب میبینم که بیدارم، ولی باز در خوابم ."

راستی ،

یادم رفت بگویم که به لیلا خانم نگفته ام که من روانکاوم .

شما هم نگویید.

حسن مکارمی

پاییز ٢٠١٣

 

 

 

یاد من باشد امشب،

به " امید" پیامی بفرستم.

"آرزو" اینجا بود،

حال و احوالی کرد.

"رنج و درد و غم و آوارگی وغربت و فقر" ،

همگی آزادند،

هر یکی در دل ما کار و باری دارند.

راضیم،

همگی تابخواهی،

در شعر و مثل و کلام می پلکند،

از دیر زمان.

 

به" سعادت " گفتم تو چرا پنهانی؟

آب بر چهره بزن، روی بگشا و بیا،

می شود با هم جامی بزنیم.

 

 

"شادی " هم در راهست،

راه طولانی و خستگی های زمانه.

"میل و خواهش" هم سخت سر گردان،

" مهر و عشق " چون کبوتر،

بام به بام.

" خواب و رویا و سخاوت"،

گه گاهی سر کوچه ،

احوال پدر می پرسند.

بچه های قدیمی هم همگی مشغولند،

لابد خوبند.

 

راستی سر راهت ،

"مستی" را بیدار کن.

پول داروی مادر را هم بده،

 

دیر هم نکنی،

قربانت.

 

 

حسن مکارمی

پاریس

زمستان

٢٠١٤