Poésie Persanne

Un site pour partager l'Art

عشق های کویری و قناتی در دور
کودکیم با تو سخن می گوید.
گویی راه بسته عشق دیرینه مرا می دانی.
حجم عشق در زمانه تنهایی,
راه به قنات جهان روز می گشاید.
عشق من ,
همان پاکیزگی آب قنات قدیمی کویر است,
که به آرامی گل شب بو ,
به پای گلهای باغ طبس می ریزند.
نگاه کن به رنگ گلگون گلبرگ های این گل خیالی,
مزه ی آب قنات می دهد.
 

حسن مکارمی ۲۰۱۰پاریس

در من حادثه ایست از دور زمان
گاه چون لاک پشتی در دورها,
سنگ جهان بر پشت ,

به اقیانوس می پیوندم.

در من حادثه ایست از دور زمان
گاه چون خزنده ای بی نام و نشان,
بر شکم هوس خویش می لغزم.
و گاه چون قمری آرامی,
به دنبال شاخه ای تازه,

تا شامی سر کنم.

 

در من حاد ثه ایست از دور زمان
گاه غرق می شوم ,
در اشک شوق مستی که می خواند.
گاه ذره به ذره, جهان سترگِ نا پایان پذیر را,
در ذره ذره ی جانم حس می کنم.

در من حادثه ایست از دور زمان
گاه به اندازه یک آفریقا می خندم.
گاه همراه بومیان استرالیا,
گوش بر زمین, پیام پدران می جویم.
گاه با بخور بودا , بخار می شوم.
گاه در گرمای سماع می سوزم.

در من حادثه ایست از دور زمان

گویی, چون زندگی, چون خود زندگی بدنیا آمده ام.
چون خود چشم, چون خودِ خودِ گوش.
حادثه ای از دیر زمان.
حادثه ای ازدور زمان.

حسن مکارمی پاریس زمستان ۲۰۱۶

 *   http://www.sarkhat.com/fa/news/141030775/

خوابی بود, رویایی یا در قلمی چرخان,

یا کاغذ پاره ای پس افتاده, در گذری

یا پیامی در لابلای اینهمه دنیای مجازی درهم,

هر چه بود , چند واژه ای آتش زا:

"قرارمان فصل انگور

شراب که شدم بیا

تو جام بیاور و من جان "*

حافظ دوباره آمد.

" چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون رو "

گفت : نه در مقام توست می نوشی, ای پیر! بیرون شو.

و یا می گفت : به مقام پیری چون رسیدی,

تبلور" می" که  آمدی, بیرون شو.

نی نی, گفت:

" شراب که شدم بیا

تو جام بیاور و من جان "

آن  پیری, چنان شرابی که در جام من و تو می آید.

گویی اینست " پیری" حافظ وار,

میکده در جان,  به جام  دیگران نهادن :

"گوهری دارم و صاحب نظری می جویم."

 

حسن مکارمی زمستان ۲۰۱۶

 

* رحمان عباسی,  دفتر شعر: فصل انگور

جهانم می شکند با هر انفجار,

بادکنک خیالی  داده های دیروز,

متلاشی می شود.

که  هنوز ذره های آن دوباره جوش نخورده,

انفجاری دیگر:

دنیای هفت میلیاردی آدمیان,

جهان چهارده ملیارد سالیِ , هستی شناخته شده,

باکتری ها و سلول ها و داده ها در هم می ریزند.

جهانم می شکند با هر انفجار,

من درون هر کمربند انفجاری,

من درون هر فرمان به بمباران آدمیان,

من درون ژرف نگاه مادران بر پوست های سوخته,

من درون شرافت آدمی :

له شده بزیر پای اعتیادی مفلوک,

هر بار منفجر می شوم.

دو باره هر صبح ,

با لبخند زیبای زندگی,

در شبنمی, در چشمان کبوتری تشنه, جمع می شوم.

ساخته می شوم.

"من" می شوم.

جهانم می شکند با هر انفجار,

و  "من" می شوم با این  صدایت,  

صدا, صدای توست.

حسن مکارمی

پاریس, بهار ۲۰۱۶

http://news.gooya.com/politics/archives/2016/03/210203.php